
روزی یکی از جنیان نزد رسول خدا صل الله عليه وآله وسلّم بود وبا ایشان صحبت میکرد
و سوال می پرسید و رسول خدا جواب میدادند و آن جنی هم زبانش باز بود
پیش ایشان و زبان درازی میکرد.
یک مرتبه آقا امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه الصلوة والسلام وارد شدند
و آن جنی به یکباره کوچک و حقیر شد و زبانش از سخن ایستاد و آنقدر کوچک شد
به اندازه ی یک گنجشک(اینها به خاطر خلقتشان به اشکال مختلف در می آیند)،
هیبت امیرالمومنین چنان او را گرفت که اینگونه شد و پناه برد
به زیر عبای رسول الله و گفت یا رسول الله، من رو پناه بده.ترسید!.
حضرت فرمودند:چی شد؟از کی؟چه حادثه ای رخ داد؟چرا ترسیدی؟؟
آن جنی گفت:طاقت و توان ایستادن و عرض اندام
در پیش این جوانی که تشریف می آورد را ندارمو سوال کنم!
حضرت فرمودند:از کجا از او میترسی؟حادثه چیست؟جنی گفت:
وقتی که کشتی نوح در حال غرق شدن بود،
یکی از کسانی که دست اندر کار آن قضیه بود،من بودم.ما کشتی را هل میدادیم
که سرنگون شود و وقتی من میخواستم که کشتی را مغلوب کنم،
دیدم این جوان آمد و چنان به روی دست من زد که دست من قطع شد یا رسول الله!
بعد دست خود را درآورد و نشون داد به رسول خدا و گفت من از اونجا دستم قطع هست.
مگر امیرالمومنین به داد منو تو برسد...
مگر ذوالفقار امیرالمومنین این دشمنی ها و کینه توزی ها را علاج کند و برچیند.
زمانه بر سر جنگ است یاعلی مددی/
مدد ز غیر تو ننگ است یاعلی مددی/
گشاد کار دوعالم به یک اشارت توست/به کار ما چه درنگ است یاعلی مددی/

ما را در سایت دوست خوب خدا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 464